طرز تهیه
انواع پیتزا و غذاهای لقمه ای
با گوشت چرخکرده
بیا و ببین ؛ باور نمیکنی
با گوشت چرخکرده چه غذاهایی که میشه درست کرد

قسمت ششم
بعد احوالپرسی،فرهاد با دستپاچگی گفت:”راستی احسان کجاست؟”
آذر گفت:”با سعید رفتن دنبال غذا”
فرهاد من و منی کرد و گفت:”اگه….اگه دیر کردن برم دنبالشون؟”
تمام مدتی که فرهاد حرف میزد حواسم به نازنین بود که دسته ی چاقوی میوه خوری رو توی دستش فشار میداد و سرش رو با پوستهای میوه ی توی بشقابش گرم کرده بود.
آریا زد پشت فرهاد و گفت:”لازم نکرده،همین پیش پای شما رفتن”
مطمئن شده بودم حضور نازنین دلیل آشفتگی فرهاده،اما دوست نداشتم اون چیزی که فکر میکردم حقیقت داشته باشه،حسادت زنانم داشت کنترل اعصابم رو از دستم خارج میکرد.
با صدایی که سعی داشت این امواج خروشان رو پشت خودش مخفی کنه رو کردم به نازنین و گفتم:”گفتین آمریکا درس میخوندین؟”
نازنین سرشو بالا آورد و با همون نگاه یخ زده گفت:”یادم نمیاد توی این چند دقیقه ای که گذشت چیزی گفته باشم،اما اگر دوست دارین بدونین بله پزشکی میخونم”
خنده ی عصبی ای کردم و گفتم:”من ذاتا اجتماعیم،از اینکه ببینم کسی منزوی باشه ناراحت میشم و سعی میکنم به هر بهانه ای اونو از لاک خودش بیرون بکشم،مگه نه فرهاد جان؟”
فرهاد روی مبل جا به جا شد و با همون اضطراب گفت:”آ..آره…آره…”
بعد رو کرد به نفیسه که کنار ضبط نشسته بود و گفت:”میشه اینو کمش کنی،خیلی سر دردم”
زیر چشمی نگاهی به نازنین انداحتم و به فرهاد گفتم:”مسکن بیارم عزیزم؟”
“نه…شاید اگر بهم هوای تازه بخوره بهتر شم”
آریا گفت:”منم با نظرت موافقم،تا احسان و سعید میان بریم توی حیاط یک دست شطرنج بازی کنیم”
احساس میکرد یک موجود اضافه ام،دوست داشتم راز بین نازنین و فرهاد برملا بشه،رفتم توی آشپزخونه و گفتم:”سالاد امشب،با من و سحر”
سحر خندید و گفت:”بیخود از من مایه نذار”
تمام بدنم میلرزید شوخی های بیجای سحر به این عدم کنترل اعصابم بیشتر دامن میزد،دندونامو روی هم فشار دادم وبا یک لبخند مصنوغی گفتم:”بهت میگم بیا”
سریع از توی یخچال وسایل سالاد رو در آوردم و ریختم توی سینک،سحر اومد کنارمو آهسته گفت:”چته تو؟”
گفتم:”نگو که تو از چیزی خبر نداری،چون بخاطر این دروغت باید قید دوستیمونو بزنی”
برخلاف همیشه،قیافه ی سحر نگران و جدی شد و گفت:”چی رو میدونم؟”
با عصبانیت توی چشمهاش خیره شدم و گفتم:”رابطه ی فرهاد و نازنین”
سحر که از تعجب چشمهاش گرد شده بود گفت:”کی همچین حرفی زده؟”
حالا وقتش بود ازش اعتراف بگیرم،نباید میفهمید از همه چیز بی اطلاعم گفتم:”خو..خود فرهاد قبل از اومدن،یکچیزایی گفت”
“واقعا خود فرهاد گفت؟”
“اره…اما میخوام دقیقشو از تو بشنوم…”صدامو مظلوم کردمو ادامه دادم:”به هر حال منو تو خیلی باهم صمیمی ایم،در ضمن نازنین خواهر شوهرته،درسته تاحالا ندیده بودیش،اما حتما احسان واست تعریف کرده”
سحر پوفی کرد و همینجور که کلمهارو خرد میکرد گفت:”اره،اما…..
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئوفروش ویلا و اجاره ویلاسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلافروش ویلا